يحيى دولت آبادى

19

حيات يحيى ( فارسى )

ادب و انسانيت و حسن اخلاق مىتوانند بوده باشند چه براى خود و چه براى سرايت دادن بمعاشرين خود . بهر صورت بايد دانست كه نرسيدن دست مربى قابل بدامان لوح ساده حساس يك طفل يا نرسيدن دست او بدامان حسن اكتسابات عملى ممكن است طرح ملكه‌هائى در وجود او بريزد كه آثار بدبختيش در تمام عمر از او مفارقت ننمايد . گرچه ما را در آنزمان ميان همقدران تربيت يافته ميخواندند و شايد هم بواسطهء اخلاق خانوادگى نسبت به بسيارى از اولاد خويشاوندان و همسايگان از حيث اخلاق برترى داشته‌ايم و ليكن چگونه كفايت مىكند اين برترى نسبى در برابر پاره‌ئى از خلقها كه باقتضاى فطرت آنها را دوست نميدارم و ميدانم بودن آنها در لوح وجود من از اثر معاشرتهاى ابتدائى است و چون راسخ شده به زحمت ميتوانم آنها را ترك يا كم نمايم بلى چنان كه براى يك طفل نشو و نما كردن سازگار يا ناسازگار صلاحيتش بيشتر است تا يك شاخه درخت همچنين حاجت آن طفل هم بحسن تربيت مربى بيشتر است تا حاجت آن شاخه درخت بدست پرورش باغبان و خوشبختى و بدبختى شخص در تمام عمر كاملا مربوط است بحسن تربيتهاى ابتدائى او از اين سبب آغوش مادر را اول مكان سعادت يا شقاوت بايد دانست بالجمله در سنه 1289 ( يكهزار و دويست و هشتاد و نه ) هجرى كه من ده ساله بوده‌ام پدرم براى تكميل علوم مذهبى بعراق عرب رفت پدرم ذاتا سفردوست و تجددخواه است و مكرر بعنوان زيارت قبور پيشوايان دين كه در مملكت ما نزد مقدسين محترم‌ترين عنوان‌ها براى سفر كردن است مسافرت كرده اقامت خود را در آن مكان‌هاى شريف طول ميدهد در اين سفر هم در عراق عرب براى چند سال قصد اقامت نمود و اهل‌وعيال خود را به آنجا طلبيد . در اوائل سنه 1290 هجرى ما يعنى مادرم با چهار فرزندش بعراق عرب رفتيم . مردى كه در اين سفر محرم مادرم مىباشد پسر دائى من است كه براى تحصيل شرعيات بعتبات ميرود نامش ميرزا على اصغر فرزند حاجى ميرزا جعفر نورى است خانوادهء ما با اين همسفر و چند نوكر بجانب كرمانشاهان روانه ميشوند . در اين ايام بواسطهء تعديات مأمورين دولت عثمانى بتبعه ايران دولت ايران